پسرم هیچ می دانی ، حیوانات چند گونه اند ؟
- نه پدر نمی دانم ، ولی می دانم که :
مبنای زیستن زورمندیست و دیگر هیچ
راست گفتی پسرم
و این رسمیست در جنگل
- پدر جان عجب رسمی ،
عجب قانون پر خصمی دارد این جنگل،
بر تن رنجور یک آهوی پیر
خسته از جانش سیر
ناجوانمردانه می تازند کفتارها
و آنجا
لا بلای بیشه های خشک و ماتم زا
بره آهو بیکس و تنهاست
پدر جانم صدای لاشخورهاست
که می آید بگوش از دور و در خاطر
خیال مرگ یک امید
عجب صیاد بی رحمی که این جنگل به خود دارد
عجب صیاد بی رحمی ...
یکی چون بینوایان ، خسته و بیمار
یکی چون نارفیقان ، تشنه و خونخوار
پدر جان من از ماتم سرای مردگان ِ بی گناه دلتنگم .
و از خوکان که دائم پوزه بر خاک می مالند و مستانه می رقصند ،
بیزارم
دلم مهگون فضای خلوت و مرطوب جنگل را نمیخواهد
دلم جنگل ...
دلم قانون جنگل را نمی خواهد
|
+| نوشته شده توسط
مهشید در پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386
|